هر روز از روزنه ی خیالم
به تماشا بازتاب نورش مینشستم
گرمای وجودش را احساس میکردم و
دستان سردم را بر چشم دلم میگذاشتم
تا هوایی نشود
در فکرشفرو می رفتم و
در چشمانش غرق میشدم
عطرش را میبوییدم
و حرکاتش را بخاطر میسپردم
خود را در سر رهاش قرار میدادم
منتظر میماندم تا ببینمش و جان بگیرم
هر شب خود را در کنارش تصور میکردم
و با این خیال میخوابیدم.
میدانم به من فکر نمیکند
میدانم فرق مان بسیار است
و حتی میدانم نمیتوانم به او برسم
شاید منتظر کسی است
و شاید هم درکم نمیکند .
فردا برای آخرین بار میبینمش
با صبر و حوصله نگاهش میکنم
آرام صدایش میزنم
آرام کنارش میروم
و آرامتر ترکش میکنم.
برچسب:
نویسنده: محمد عباسی