
من گذشتم دگر از تمام خودم تا شوم آنچه توخواهی
تو گذشتی ز من این دل ساده ام پس زدی محض خود خواهی
من که بار دگر وقت شب تا سحر آرزوی رخت دارم
تو نشد لحظه ای برنهی پرده ای تا بدی جان به رخسارم
دل نبستی دگر درد حالم نگر خون شده از غمت دیده
تو بکن داوری تا که گرداوری حال من درد و غم دیده
برچسب:
نویسنده: محمد عباسی