خرید بک لینک

هنوز نمیدانم چرا در این شهر شلوغ عاشق تو شدم

گاهی راه رفتنم دست خودم نیست

پاهایم آنجایی میروند که دلم دستور میدهد

نمیدانم چرا حالا که تنها هستم میروم سمت بستنی فروشی چند دقیقه خیره میشوم بعد چیزی سفارش نمیدهم و باز میگردم

وقتی از پارک میگذرم نمیتوانم سرم را بالا بگیرم

شیرینی های زندگی هم تلخ جلوه میکند

پاهایم سنگین میشوند

راه رفتن اذیتم میکند

نه این که دردی داشته باشم دردم با خاطراتت عجین شده

کاش بجای اینکه مرا از پا دربیاوری به پایم میماندی

برچسب: درد تنهایی,درد تنهایی یک مرد,درد تنهایی من,درد تنهایی کشیدن,درد تنهایی غم عشق,درد تنهایی جمله,درد تنهایی و دلتنگی,درد تنهایی و سیگار,درد تنهایی شعر,درد تنهایی و بیکسی, نویسنده: محمد عباسی تاريخ: سه شنبه 16 شهريور 1395 ساعت: 18:44

صفحه بندی