
نویسنده : محمد صادق |تاریخ: 1:7 - یکشنبه پانزدهم اسفند ۱۳۹۵ آسمان در نظرم ابری و باران داردقطره ها تیرکشان تاب مرا میکاهد گویی که جهان بر سر من میبارددست من بار دگر چتر تو را میخواهد دلم از جان جهان دیدن تو میخواهدکه مگر از غم دوری براهند شاید موضوع : نوشته هایم ...
ادامه مطلب
ببین بعد رفتنت زمستان سرد تر شدهخاطرت هرشب تیری و قلبم سپر شده این روز ها از دوری تو قلبم گرفته و سهمم درد سینه و هر شب چشم تر شده...
ادامه مطلب
هنوز نمیدانم چرا در این شهر شلوغ عاشق تو شدم گاهی راه رفتنم دست خودم نیست پاهایم آنجایی میروند که دلم دستور میدهد نمیدانم چرا حالا که تنها هستم میروم سمت بستنی فروشی چند دقیقه خیره میشوم بعد چیزی سفارش نمیدهم و باز میگردم وقتی از پارک میگذرم نمیتوانم سرم را بالا بگیرم شیرینی های زندگی هم تلخ جلوه میکند پاهایم سنگین میشوند راه رفتن اذیتم میکند نه این که دردی داشته باشم دردم با خاطراتت عجین شده کاش بجای اینکه مرا از پا دربیاوری به پایم میماندی...
ادامه مطلب